تبليغاتX
سروتونین
صاف و ساده
در به در دنبال آهنگ قدیمی گوگوش "آقا جون" هستم. کمک!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 10:11  توسط غزل  | 

 
مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت.

در حال کار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتي به موضوع « خدا » رسيدند.
آرايشگر گفت: من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟
آرايشگر جواب داد: کافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد؟ اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشته باشد. نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشد.
مشتري لحظه اي فکر کرد، اما جوابي نداد، چون نمي خواست جر و بحث کند.
آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.
به محض اين که از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده. ظاهرش کثيف و ژوليده بود.
مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت: مي داني چيست، به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.
آرايشگر با تعجب گفت: چرا چنين حرفي مي زني؟ من اين جا هستم، من آرايشگرم. من همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.

مشتري با اعتراض گفت: نه! آرايشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هيچ کس مثل مردي که آن بيرون است، با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.

آرايشگر جواب داد: نه بابا، آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمي کنند.
مشتري تائيد کرد: دقيقاً ! نکته همين است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:45  توسط غزل  | 

شك مي كنم. به آدمك
شك مي كنم
 به خبراي قاصدك شك مي كنم

حالم بهم مي خوره از فرشته هاي الكي
اين همه از ما بهترون، قديساي دروغكي

شيطونه مي گه همه ي فرشته ها رو لو بدم
چرا بايد وحشت كنم وقتي همه وصلیم به هم

شيطونه مي گه حاكمو پيش همه فلك كنم
به فكر همسايه باشم تا به خودم كمك كنم

نونِ خطيبِ مجلسو دلم مي خواد آجر كنم
وقت موعظه مردمو از خنده روده بر كنم

دلم مي خواد واسه عزا پيرهن قرمز تن كنم
مي خوام شب يلدا رو چله ي تابستون كنم

غريبه دشمنِ تو نيست، رمالِ بي دل دشمنه
وقتي كه شلاق مي زنه اين خودشه كه مي شكنه

این متن آهنگ جدید گوگوشه! من عاشق این شعرم. راه می رم اونو با خودم زمزمه می کنم و چه قشنگ و با معناست! دست سراینده اش درد نکنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:39  توسط غزل  | 

واقعا که مسخره است. عین بچه ها! دیشب توی اخبار یه گزارش نشون دادن در مورد اینکه مردم انگلیس نمی دونن عکس روی اسکناس 20 پوندی کیه!! گزارشگرشون یه دونه از این اسکناسها رو به 50 نفر نشون می داد و می پرسید این کیه؟!! حالا جالبیش به این بود که خیلی ها اصلا این بابا رو آدم حساب نمی کردن که جوابشو بدن، چقدر مشاورای روانشناسی و جامعه شناسی اینا سطحی نگرن آخه! چه جوری فکر می کنن توی این اوضاع و احوال پخش کردن یه همچین گزارشهایی می تونه افکار مردم رو از چیزی که باید منحرف کنه؟

حالا بماند که این یارو چقدر پول برای تهیه یه گزارش به این مسخرگی به جیب میزنه! رفاه و مزایای زندگی توی لندن و حق ماموریت رو هم بهش ضمیمه کنید!

خوب یادمه چند وقت پیش توی خیابون میرداماد از 20-30 نفری پرسید میرداماد کیه؟ کسی نمی دونست! حالا اینکه کسی آدام اسمیت رو روی 20 پوندی نشناسه عجیبه!

یا مثلا گزارش پخش می کنن که مردم فلان قسمت اروپا در مصرف برق صرفه جویی می کنن و شبا فقط یه دونه لامپ توی خونه هاشون روشنه یا برق فلان جا چند ساعت قطع می شه!! بابا جان وقتی مردم دارن توی گرمای 40-50 درجه آب پز میشن اراجیف شما روشون تاثیری نداره. نمی گن اه چه جالب پس مردم ممالک متمدن دنیا هم مثل ما خاموشی دارن!!! آخه چرا خودتونو مضحکه می کنین؟

اگه اروپا در مصرف برق صرفه جویی می کنن به این خاطره که پول برق گرونه. اگه پول برق گرونه در عوض رفاه و آزادی دارن. اینا کمه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:46  توسط غزل  | 

چطوره که دو تا آدم با یه سن و سال دو جور فکر می کنن و عکس العملهای متفاوتی دارن؟ ساده است خودم جوابشو می دونم که هزار و یک عامل از وراثت و خانواده گرفته تا محیط و اجتماع می تونه تاثیر بذاره اما من از دست خودم شاکی ام که گاهی نمی تونم اونجوری باشم که باید! خب اینم می دونم که بایدی وجود نداره و در برخورد با موقعیت ها و آدمها هیچ قانونی نوشته نشده اما من میخوام اونی باشم که کمتر ضرر می کنه ، اونی که کمتر ازش سوء استفاده می شه، اونی که موفق تره و سنجیده تر عمل میکنه، اونی که...

چیکار کنم که خیلییییییییییییییییییییییییییی ساده ام؟ و هیچ وقت فکر نمی کنم می تونه پشت پرده ای هم وجود داشته باشه. چیکار کنم که فکر می کنم همه مثل من ساده ان و نیازی نیست در مقابلشون موذیانه رفتار کنم؟ چیکار کنم که اصلا نمی دونم موذی بودن چه جوریه و اگه یه زمانی تصمیم بگیرم موذی باشم خنده دار می شم؟من چیکار کنم که فکر می کنم همه چیز یه رو داره؟ چیکار کنم که درک پیچیدگیها برام کار پر زحمتیه؟

من چیکار کنم که کودک درونم به جای من تصمیم نگیره؟ چه جوری به دیدم وسعت بدم؟ چه جوری با پیرامون کنار بیام که آسیب نبینم؟ دلم می خواد یه زمانی بتونم از پس همه چی بر بیام. خیلی دارم سعی می کنم بجای کنار گذاشتن آدما زمانی که فکر می کنم اونجوری نیستن که من می خوام،  اونا رو با "همین" شرایط بپذیرم و به اونها جایگاه بدم و بتونم خردمندانه روابطمو حفظ کنم و باهاشون کنار بیام، سخته که خودمو تغییر بدم ولی دارم سعی می کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 17:41  توسط غزل  | 

وبگذر شمارنده آمار منو برداشته!!!! هر چی سعی می کنم نمی تونم دوباره به وبلاگم اضافه اش کنم. کسی سر در میاره چی شده؟!
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 17:31  توسط غزل  | 

امروز که داشتم کانالای تلویزیون رو بالا پایین می کردم چشمم افتاد به یه مسابقه که شرکت کننده هاش 10-12 ساله بودن. آی حسودی کردم به اینا...  گروهی و با انگیزه برای برنده شدن تلاش می کردن آخرش هم که به هر کدوم یه جایزه کم ارزش دادن تو پوستشون نمی گنجیدن.

 کاش می دونستیم بچگیمون شیرین ترین دوران زندگیمونه. شاید بیشتر قدرشو می دونستیم و کمتر آرزو می کردیم که زودتر بزرگ شیم. چه روزهایی رو دارن تجربه میکنن اینا،خوش به حالشون ... بی مسوولیت، فارغ از دغدغه ها و مشکلات روزمره زندگی. توی لحظه غرق می شن و بشدت از حال لذت می برن به هیچی می خندن و به هر چی راضی ان، با چیزهای کوچیک سرگرم می شن و بدون فکر کردن به منافعشون به دوستاشون عشق می ورزن

کاش تابستون ما هم مزهء تابستون اینا رو داشت. کاش برای ما هم تابستون فصل تنبلی و خوابیدن تا لنگ ظهر و دوچرخه سواری توی کوچه و آب تنی توی دریا و یه عصرونهء مفصل و تماشای تلویزیون و... بود!! افسوس که همه روزامون کمابیش شبیه همه.

زنده ایم و نفس می کشیم که فردا یه روز تکراری دیگه رو شروع کنیم و دنبال پول بدویم. نمی فهمیم بهار کی اومد و کی تابستون شد!

 کاش یه کم بیشتر به خودمون و زندگیمون فکر کنیم، روزها بد جوری در گذرن و ما بد جوری به گذر تکراری و بی سر و صدای اونا عادت کردیم...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 19:32  توسط غزل  | 

کارهای سخت مجموعه ای از کارهای آسان است که بموقع انجام نشده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:19  توسط غزل  | 

دو ساعتی می شه که برق قطعه! برق که نباشه آب هم نداریم. با بدبختی غذا درست کردم، سرایدار رو فرستادم آب معدنی بخره که لااقل بتونم پلوی دمی درست کنم!! چیپس هم به جای سیب زمینی سرخ کرده!! باز تابستون شد و زپ و زپ برق رو قطع می کنن، آخه خیلی جالبه ها مملکتی که از پس ادارهء ساده ترین اموراتش بر نمیاد هی ادعاش می شه. من هی می خوام وارد اینجور مسائل!! نشم نمیزارن که! خون آدم رو به جوش میارن. هی مردم ساکتن هیچی نمی گن اینا پررو شدن. کجای دنیا روزی یکی دو ساعت خاموشی میدن. بابا جان مملکت داری سخته، بلد نیستین خب اینکه حاشا نداره چرا خون مردم رو دارین تو شیشه می کنین؟

من در اثر بی برقی و بی آبی و بی کاری چون ارتباطم با همه دنیا قطع شده نشستم اینجا اراجیف بلغور می کنم، راستی این جد محترم ما که برق نداشتن، تلویزیون و کامپیوتر و اینترنت و ماشین و... نداشتن چه جوری اموراتشون می گذشت؟!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 12:59  توسط غزل  | 

آخر هفته رفته بودیم پارک جنگلی، اینم عکس پسر بچه 4 ساله ای که با سخاوت، بچه های دیگه رو سوار اسبش می کرد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:10  توسط غزل  |